بایک سبد گل میایم

 

 

                                                با دنيائي از عشق
                                               
وچشمه جوشان چشمانم
                                               
با قلب زخميم مي آيم و
                                               
سلامت مي کنم
                                               
اي خاک تفته خاوران
                                                            
                                               
دلم مي خواهد قلبت را             
                                               
بشکافم
                                               
وبر رخسار مرواريدهاي
                                               
درخشانت
                                               
بوسه اي نثارسازم
                                               
که عاشق ترين ،عاشقان
                                               
در اين دشت خفته اند
                                               
وبا پيکر درهم پيچيده شان
                                               
فرداي رهائي را فرياد
                                               
مي زنند
                                                                                                                                                    
                               
گل فروش خاوران
 

 

 

 

 

 

 

مثل هر هفته ، مثل 14سال وسه ماهي که اين راه را طي کردم خودم را به دشت پر عزيز خاوران رساندم .
مثل هميشه يارم ، ياورم ، رفيقم ، تنها يادگارم از جهان ، پسرم همراهم بود . حالا ديگه براي خودش يلي شده کپي پدر با همان قد وقواره وبا همان صلابت وآرامش   ، کوشا در درس و کار، سربلند واستوار .


عجب روزيه امروز ؛ روز تولد جهان وکيوان ، کيواني که تنها 5 سال وجود پدر را در کنار خود احساس کرد وهفت سال تمام نظاره گر تصوري از پدر در پشت شيشه سالن ملاقات بود ولي حالا تمام اتاقش مملو از عکس هاي پدر در کنار عکس بزرگي از ارنستوچگوارا است .


از وقتي که قد کشيد وبلوغ شد ، از وقتي که در کنارم به نبرد با نا برابري ها پرداخت ، جهان را دوباره در کنار خودم ديدم با تمام صفا وصميميتش وهمواره در کنارش احساس غرور مي کنم  همانطور که او(جهان )از همسر يک زنداني قرباني شده در سيستم طبقاتي وسرمايه داري انتظارداشت

.
در اين افکار غوطه ور بودم که کيوان سرش را بيخ گوشم آورد وگفت : چيز غريبيه اين پسر اينجا چيکار مي کنه ؟


من که اصلا" متوجه اطراف نبودم نظرم بطرف سمتي که او اشاره مي کرد جلب شد . با تعجب پسر 12يا 13ساله اي
را مشاهده کردم که پشت  دو تا سطل قرمز رنگ پر از گل رز يکي رزسرخ وسطل ديگررز سفيد حاشيه ديوار ايستاده است .


مدتي با سوءذن وتعجب او را نگاه کرديم ، متوجه شدم خانواده هاي ديگر هم با همان شيوه او را زير نظر دارند . پسري که پشت سطل هاي گل ايستاده بود با حجب وحيا ومعصوميت خاصي تلاش مي کرد نگاهش را از چشم نظاره گرانش پنهان سازد وبخاطر همين هم کاملا"سرخ شده بود عين گلهاي سرخ داخل سطلش .


به آرامي به مسير خود ادامه داديم تا به نزديکي کانال رسيديم ، رفيق مادر (مادر رياحي ها ) به آرامي قدم مي زد با کيوان بطرف او رفتم وبعد از ديده بوسي تعجب خودم را از وجود گلفروش در خاوران با او درميان گذاشتم .


او هم با تمام محبتش  گفت : دخترم فکرش را نکن اگه قرار کنترل باشه اين جونورا (رژيم )همه جوره ما را کنترل ميکنن وما هم کار خودمون را مي کنيم . البته مدتيه اون آقاهه ( با سر به نزديکي پسر گلفروش اشاره کرد مردي با صورت تراشيده ولباسي مرتب در آن حوالي ايستاده بود )هم که قبلا" نديده بودمش هم اينجا پرسه مي زنه، احتمالا" اينها مامورن ومي خوان جوانها را بيشتر شناسائي وکنترل کنن. اما من دلم براي اين پسر با اين سن وسال مي سوزه چرا که آلت دست اينا شده ، ما خانواده ها همه کم وبيش همديگر را مي شناسيم چه از صف وسالن ملاقات وچه از اينجا که دور هم جمع مي شيم و حواس همگي مون به اين چيزها جمع است.


 
ضمنا" مادرجون ما که همگي با خودمان گل آورده ايم و از اين به بعد هم مياريم پس اينهم نمي تونه براي رژيم مفيد باشه بعد از مدتي مجبوره بساطش را جمع کنه وبره دنبال کارش  .


من ضمن گوش دادن به حرفهاي مادرمتوجه کيوان شدم که يواش يواش خوش را به نزديکي پسرک گلفروش ومردي که تقريبا" حالا کنار او بود نزديک مي کرد .


با عجله بطرف کيوان حرکت کردم  ،در ضمن اينکه مي دانستم او جوان بسيار عاقلي است وتا بحال حرکت نسنجيده اي از او سر نزده است ولي  باز مي ترسيدم  دچار احساسات بشه وبخواهد کاري انجام بدهد .


وقتي به کنار او (کيوان ) رسيدم در حالي که دست او را گرفته بودم ومي کشيدم گفتم : کجا مي روي ؟


با لبخند گفت : مي خواهم قيمت گلها را بدانم وهمه آنها را يکجا بخرم تا او مجبور شود اينجا را ترک کند .


در حالي که سعي مي کردم او را بطرف ديگري بکشم گفتم : خب چه نيازي به اينکار است ؟ اونا وقتي ببينن نتيجه نداره اين پسره را مي برن در ضمن مگه نمي تونن از شکلهاي ديگه اي هم استفاده کنن ؟


کيوان اصرار کرد وخودش را به جلوي پسرک گلفروش رساند وبا لحن خشکي پرسيد: گلها شاخه اي چند است ؟


پسرک با لهجه شهرستاني گفت : اينها ، اينها براي شما مجانيه

.
کيوان با تعجب وعصبانيت گفت : براي ما مجانيه !!!؟ براي چي ؟ تو کي باشي که به ما گل مجاني بدي ؟

 

قبل از اينکه پسرک جوابي بدهد يکي از خانواده ها به من وکيوان نزديک شد وگفت : مامورا دارن ميان برين داخل جمع
تا نتونن مزاحمتي براتون درست کنن .


دست کيوان را گرفتم ووسط محوطه رفتيم ، در اين حال بود که متوجه عده اي با لباس شخصي بهمراه دو پاسدار شدم که به پسرک گلفروش نزديک شدند وبعد از چند لحظه مشاهده کردم يکي از آنها دوتا سطل گل را برداشته ويکي ديگر از آنها شانه پسرک را گرفته واو را به دنبال خود مي کشد . هنوز چند قدمي نرفته بودند ديدم  همان فردي که نزديک پسرک ايستاده بود به دنبالشان دويد وچيزهائي گفت و در يک لحظه همه لباس شخصيها او را دوره کردند وبا عجله همگي از خاوران خارج شدند.


رفيق مادر(مادر رياحي ) که به نزديکي ما رسيده بود گفت:  خوب اينهم از بازي امروزشون ولي شما حواستون جمع باش با دوسه تا از خانواده هاي ديگه حرکت کنيد وسعي کنيد ماشين تان بين چند تا از ماشين هاي خودمان باشد شايد اينها بخواهند کاري انجام بدهند وبرنامه اي داشته باشند .


پس از پايان مراسم بدونه اينکه ما خودمان چيزي بگوئيم ماشينمان در بين چند ماشين از خانواده ها قرار گرفته بود وتا جلو خانه هم با ما بودند . تا شب هم مرتب تلفن زنگ مي زد و جوياي احوال ما بودند. ولي خوشبختانه مسئله اي بوجود نيامد.


تا مدتها بعد من نه اثري از پسرک گلفروش ديدم ونه شخصي را که ماموران دوره کردندوبردند .


اوائل تابستان  بود براي ديدن رفيق عزيزي دعوت شده بودم در حوالي  محل زندگي اين عزيز از کيوان خواستم جلوي اولين شيريني فروشي توقف کوتاهي داشته باشد تا من جعبه اي شيريني تهيه کنم .


شيريني فروشي .....  خيلي مرتب وشيک بود وچند نفر مشغول کار و تعداد ي مشتري در صف صندوق قرارداشتند . منهم سفارش شيريني دادم ، وقتي داخل صف  صندوق شدم  با تعجب پسرک گلفروش را ديدم که بهمراه کارگر ديگري  پشت صندوق ايستاده بوداو هم لحظه اي چشمش به من افتاد  . سعي کردم بروي خود نياورم وحساسيت به خرج ندهم ، مشاهده کردم که صندوق را ترک کرد وبه قسمت ديگر مغازه رفت وخيلي سريع برگشت ، يک لحظه تصميم گرفتم شيريني فروشي را ترک کنم ولي فرصت فکر کردن نبود وکس ديگري هم پشت سر من قرار نداشت به جلو صندوق رفتم وکيف پولم را خارج کردم وقتي پرسيدم چقدر ميشه ؟ پسرک با همان لهجه اي که به کيوان جواب داده بود گفت قابلي ندارد مجاني است . ماتم برد و در حالي که صدايم را بلند مي کردم با عصبانيت گفتم:  اين مسخره بازي چيه من شيريني خريدم پولش را مي دهم اگر نه مي روم جاي ديگر آخه به چه مناسبت وبراي چي ؟


پسرک در حالي که مثل لبو سرخ شده بود گفت : خانم مرا نمي شناسي ؟!!! من همان گل فروش هستم که توي گلزارخاوران ديديدومي خواستيد گل بخريد.


گفتم : که چي ؟


گفت : نمي خواي بپرسي تاوان دو سطل گل نفروخته را چطوري دادم ؟


گفتم : اصلا" به من ربطي نداره تو کي هستي وچکاره هستي منهم هيچ وقت قبرستان خاوران نبودم !!!! با تعجب گفت : کجاي خاوران نبودي خانم مهربان ؟


متوجه شدم گاف دادم کمي دلهره داشتم فکر مي کردم توي تله افتادم دنبال راه گريزي بودم  گفتم بتوچه!!! وخواستم راه بيفتم که گفت : ببخشيد ماهم فکر مي کنيم عزيز ترين عزيزانمان آنجاست البته فکر مي کنيم شايد هم در نا کجا آباد با شد
متحير نگاهش کردم گفت : پسر عموي منهم زنداني بود واعدام شد همانطور که خيلي از انسانهاي ديگر هم اعدام شدند
با کمي مکث پرسيدم : خوب اون روز چي شد؟ توکي هستي ؟ وعمويت کي ست ؟من اصلا"از اينجا شيريني نمي خرم وقصد حرکت بسمت درب را داشتم ديدم دويد جلو ودر حالي که چشماش پر اشک بود گفت : عموم را صدا کنم ؟ اجازه مي ديد؟
معصوميت خاصي را در لحن صحبتش ونگاهش ديدم اين نگاه واين چشمهاي پر اشک ميخ کوبم کرده بود . قبل از اينکه چيزي بگم يا حرکتي بکنم کيوان که از تاخيرم خسته شده بود واردشد وتا چشمش به پسرک افتاد با تعجب نگاهي به من کردوبا ايماواشاره تعجب خوش را نشان دادوگفت: دير ميشه به عروسي نمي رسيم .


گفتم : يه چند دقيقه اي صبر کن وروکردم به پسرک وپرسيدم : خوب نگفتي اون روز چي شد ؟ اصلا" چرا گل آورده بودي خاوران بفروشي؟ توکه شيريني فروشي گلها .... قبل از اينکه به سئوالات مسلسل وارم ادامه دهم پسرک در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : مي دوني خانم اين دفعه اولي نبود که ما گل به خاوران مي آورديم ، عموي من هرچند وقت يکبار که به خاوران ميره صندوق عقب ماشينش را پر گل مي کنه يا از همه زودتر ميره ويا دير تر از همه، وگلها را سرتاسر خاوران پخش مي کنه چند بار مورد اذيت وآزار قرار گرفته ولي ميگه پاره تنم آنجاست وتا زنده ام با گل به خاوران مي رم .(ولي نمي خواهم همه هم بدونن). وضع مالي خوبي داره ، دوست نداره به کسي فخر بفروشه ايندفعه بمن گفت چرا خانواده ها مجبور باشند از توي شهر گل بخرند؟ من خودم مي برم وبه آنها هديه مي دهم شايد يواش يواش بتونيم اونجا را با اين بهانه آباد کنيم ، بخاطر اين منو با خودش آورده بود .


در عيني که کم کم متوجه موضوع شده بودم پرسيدم : براي چي به خاوران مي ره ؟کسي را آنجا داره ؟


پسرک گفت : خاوران!!! نمي دونم، خودش هم نمي دونه زن عموم ميگه شايد هنوز زنده باشه اون خيلي اوميد وار ومطمئنه بعضي وقتها بياد پسرش منوتو بغلش مي گيره مي گه همه پسرها ودخترهاي اين مملکت بچه هاي من هستند تورا هم عين پسرم دوست دارم بي کم وکاست .من حتي لباسهاي پسرعمويم را مي پوشم درست اندازه تن من است .
گفتم خوب اون روز چي شد؟


گفت : من آدم پر دل وجرئتي نيستم ، خيلي ترسيده بودم وقتي منوسوار ماشينشون کردن بيشتر ترسيدم ، منو صندلي عقب بين دونفر نشاندند ، تا نشستم يکي شون توي سرم زد ودر حالي که به مادرم فحش مي داد گفت اين غلط ها چيه که مي کني ؟وماشين راه افتاد . من که حسابي ترسيده بودم هيچي نگفتم که يکي ديگه خورد تو سرم بخدا خانم خيلي درد داشت ولي نمي دونستم چي بگم . يکي که جلو نشسته بود گفت بريم اون مرتيکه را هم ميارن تا بفهميم کي به اين بچه خط داده اينجا گل بفروشه

.
يکي شون سرم رو فشار داد بطرف پائين بين دوتا پاهام وبعد گفت توله سگ مي گي کي بهت گفته اينجا گل بفروشي يا بلائي سرت بيارم که بابات هم نشناستت ؟


گفتم : عموم بهم گفته گل بفروشم آخه اون يه گل فروشي توي خيابون ..... داره ويه قنادي يکي شون پرسيد عموت با کيا رابطه داره ؟ گفتم : با همه ،همه مشترياش ازش تعريف مي کنن بهترين گل وشيريني را به مردم مي فرشه وتا بحال هم کسي ازش ايرادي نگرفته ولي من نمي دونم شما چرا اجازه نداديد گلها را بفروشم ؟


يکي ديگه خرد پس کله ام ومن گريه کردم . رسيديم به يه جائي که من نمي دونستم کجاست توي يه ساختمون رفتيم ومنو بردن توي يک اتاق روي يه صندلي نشوندن . هيچکس توي اتاق نبود وهيچي هم اونجا نبود . صداي دادزدن عمويم را شنيدم ناراحت شده بودم نمي دونستم باهاش چيکار مي کنن که اينجوري عربده مي کشه تا آخر شب هي صداشو مي شنيدم که قطع مي شد ودوباره شروع مي شد . دوسه بار رفتم سمت در وبا مشت به در زدم کسي در را باز نکرد .
خوابم برده بود گوشه ديوار که در باز شد ويکي اومد توي اتاق ودادزد براي چي خوابيدي ؟ بعد بازور دستم را گرفت واز زمين بلند کرد و در حالي که با سيلي توي صورتم مي زد چشمام را بست ودستم را گرفت وکشيد واز اتاق بردم بيرون توي يه جاي ديگه بود که بهم گفت لباسها تو در بيار ، من پيراهنم را در آوردم ولي اون گفت همه لباسات بجز شورتت را در بيار ، خجالت مي کشيدم ولي وقتي يکي دوتا توي سرم زد قبول کردم ، بعد در حالي که دستم را گرفته بود احساس کردم که منو داخل اتاقي برد ويکي برگشت گفت : حالا چي مي گي ؟ من نمي دونستم منظورش چيه که دادو فرياد عمويم را شنيدم که مي گفت آدم کشها با بچه مردم چيکارداريد ؟ولش کنيد بره اون هيچ تقصيري نداره ، اون امانته
همون کسي که اول حرف زده بود گفت : خوب قبول مي کني يا اينکه خودت بهتر مي دوني باهاش چيکار مي کنيم  !!!! نگفت چي ولي صداي عمويم را شنيدم که با ناله گفت : کاري به کار اون نداشته باشيد ولش کنيد بره باشه من تعهد مي دم .
منو به سرعت از اتاق خارج کردن ولباسهايم را بهم دادند که پوشيدم دوباره منو به همون اتاق بردند. از خستگي گرسنگي از يادم رفته بود وگوشه اتاق خوابيدم . صبح يکي در را باز کرد وگفت پاشو توله سگ وبعد منو با ماشين اوردن نزديکي خونه عموم ول کردن ورفتند

.
در حالي که گريه مي کردم پرسيدم: بعد چي شد ؟


گفت: يکي از فاميلها دنبال کار عمويم بود بعد از دو هفته اومد خونه ولي خيلي فرق کرد ه بود .تا مدتي هم با کسي حرف نمي زد ولي چند روز پيش بهم گفت کارنامه ات را که گرفتي برت مي گردونم بروجرد پيش پدر ومادرت ولي من دلم مي خواد اينجا زندگي کنم من عمو وزن عمويم را دوست دارم ودر حالي که گريه مي کرد گفت: ما هفتا برادر ودوتا خواهر هستيم پدرم هم به سختي کار مي کنه اما زندگي سخته اينجا من به همه چيز اميد وار بودم ولي نمي دونم اگه برگردم احتمالا بايد ترک تحصيل کنم وبرم کار کنم . البته درسته که عموم بهم قول داده توي بروجرد هم شرايط خوبي براي درس خوندن وزندگي برايم درست کنه اما من باورم نمي شه مي دونم ازاينجا که برم همه سختي ها شروع ميشه .


نمي دونستم چي بگم در حالي که اشک هايم را پاک مي کردم گفتم : خوب پسر گلم من بايد برم پول شيريني را حساب کن تا برم شايد يک وقت ديگه اي بيام و دوباره ببينمت .


با ناراحتي گفت : من اجازه ندارم پول از شمابگيرم مخصوصا " حالاکه عمويم هم مي داند شما هماني هستي که توي خاوران بودي واوديده

.
گفتم : آخه چرا ؟


گفت :عمويم به من گفته هرکس از خانواده عزيزان خاورا ن به اينجا آمد وتو شناختي حق نداري پول بگيري شما هم يکي از آنها هستي

.
گفتم پس چرا عمويت خودش نمي آيد ؟


گفت: خجالت مي کشد نمي دونم چرا ؟ ولي خواهش مي کنم اونو ناراحت نکنيد ، نمي دونيد وقتي يکي مي آد خريد کنه واون متوجه ميشه وپول نمي گيره چقدر ذوق مي کنه .


کيوان در حالي که جعبه شيريني را برمي داشت دستي به سر او کشيد وگفت:مادر بريم دير ميشه يه دفعه ديگه ميايم (وانگار يادش افتاد که اسم اورا نمي داند) مفصل با پسرک گلفروش وعمويش حرف مي زنيم .


مدتها ذهن من وکيوان مشغول گلفرو ش خاوران وعمويش بود

.
بعد از مدتي تصميم گرفتيم بريم وپسرک گلفروش وعمويش را ببينيم واز سرنوشت او مطلع شويم وقتي به جلو مغازه شيريني فروشي رسيديم آن را بسته ديديم کيوان از ماشين پياده شد که از مشاور املاکي مجاور قنادي در مورد بسته بودن مغازه سئوال کند . بعد از لحظه اي برگشت ودر حالي که با ناراحتي ماشين را روشن مي کرد غريد: دير آمديم .
دلم هري فروريخت وگفتم چي شده کيوان ؟


کيوان گفت: چيزي نشده بريم


دوباره پرسيدم: چي شده چرا نمي خواهي جواب بدي ؟ بگو مشاور املاکي چي گفت ؟


با ناراحتي گفت : آقاي اسکندري صاحب قنادي وعموي پسرک گلفروش سکته کرده وتازه از بيمارستان مرخص شده ظاهرا" وقتي پسرک گلفروش به شهرش بر مي گردد او همان شب سکته مي کند حال وروز خوشي نداره راستي اسم پسرک گلفروش همايون است

.
گفتم : آدرسش را مي گرفتي تا به ملاقاتش بريم

 

کيوان گفت : نداشت يا نخواست بده


ديگه چيزي نگفتم وبا بغضي که تمام وجودم را گرفته بودتا خونه سر کردم وشب به چند نفر از خانواده ها زنگ زدم وکل ماجرا را گفتم همه به نحوي اعلام همدردي وهمبستگي مي کردند ودوست داشتند به نحوي کمکي به همايون وعمويش بکنند .
شهريور درد وغم شهريور تفته وخونين شهريور بي عزيزان زيستن در راه بود وما در تدارک برگزاري مراسم با شکوهي بوديم کم وبيش با همديگر هماهنگ کرده بوديم تا با در نظر گرفتن شرايط مراسم روز دهم شهريور را به بهترين شکل برگزار کنيم .
صبح دهم شهريور کيوان در حالي که شاخه هاي گل را در صندوق عقب ماشين جا مي داد هي صدا مي زد زودباش مامان دير ميشه . با عجله خودم را داخل ماشين انداختم وراه افتاديم .


اينبار ماموران از فاصله دور تري همه چيز را زير نظر داشتند وارد محوطه که شديم تازه هفت يا هشت نفر ديگر رسيده بودند . من به هر طرفي چشم مي دواندم که آشنايان نزديک را پيدا کنم که کيوان گفت : مامان ، مامان !!!!


گفتم : چي شده ؟


با لحني بهت آلود گفت : پسرک گلفروش وبدون اينکه منتظر واکنش وسئوال من باشد با قدمها تند بسمت ديوار شرقي شروع به حرکت کرد ومنهم مسير حرکتش را با نگاه دنبال کردم ، چشمم به پسرک گلفروش وعمويش که روي ويلچر نشسته بود افتاد ودر کنار آنها نسرين خانم را ديدم که مدتها بود مي شناختم منهم به آن سمت روانه شدم .
آقاي اسکندري همانطور که روي ويلچر نشسته بود تمام بغلش را از گلهاي رز سرخ وسفيد پر کرده بود .
وقتي به نزديکي آنها رسيدم ودر آغوش کشيدن پسرک گلفروش را توسط کيوان ديدم وبعد ديدم کيوان تمام گلهائي را که آورده بود در آغوش آقاي اسکندري وروي گلهاي ديگر ريخت اشکانم سرازير شد .


پسرک گلفروش با شاخه گلي بسمتم آمد ومن او را در آغوش کشيدم وبه آقاي اسکندري سلام کردم کم کم بقيه خانواده ها که وارد محوطه شدند به جمع ما پيوستند ودر حالي که ويلچر آقاي اسکندري را همايون (پسرک گلفروش) حرکت مي داد واو گلها(آقاي اسکندري ) را در محوطه پخش مي کرد همگي بدنبال او محوطه را دور مي زديم وقتي مراسم با سرود خواني به پايان رسيد .وقتي که تصميم داشتيم متفرق شويم پسرک گلفروش (همايون )تکه کاغذي را به من داد وگفت : آدرس خونه عمويم است اگه وقت داشتيد يه سري به ما بزنيد.


کيوان پرسيد : راستي چطوري آمديد وبا چه وسيله اي بر مي گرديد ؟


قبل از اينکه همايون حرفي بزند نسرين خانم گفت : با ماشين خودمان آمديم من خودم رانندگي مي کنم
با تعجب پرسيدم : ماشين خودتان ؟ يعني تو آقاي اسکندري و همايون را مي شناسي ؟


نسرين خانم با لبخند گفت : مگه ميشه من شوهرم وپسرم (همايون )را نشناسم، تلفن من را داري زنگ بزن آدرس مي دم يه شام يا نهار را بياين پيش ما مفصل با هم گپ بزنيم


با شرمندگي وتحير خداحافظي کردم واز هم جدا شديم .


 
توي ماشين مقداري با کيوان حرف زدم تصميم گرفتيم در اولين فرصت به خانه آنها برويم واز برخوردهاي قبلي در خصوص همايون وآقاي اسکندري پوزش بخواهيم

.
کم
تر از يک هفته بعد من با نسرين خانم تماس گرفتم وشبي بهمراه کيوان ويکي ديگر از همسران عزيزان خاوران با دسته گلي وجعبه شيريني  به ديدن آنها رفتيم . حال آقاي اسکندري بهتر بود بعد از شام نسرين خانم از همايون خواست به اتاق ديگر برود من ضمن پوزش خواهي از آقاي اسکندري پرسيدم:چرا ما قبلا" شما را در خاوران نديده بويدم و تنها نسرين خانم را مي ديديم ؟

آقاي اسکندري گفت : من متاسفم ولي بخاطر کارهائي که داشتم يا صبح خيلي زود مي آمدم ويا خيلي دير وقت ولي با يد بگويم در کل مدت زيادي نيست که به خاوران مي آييم .


گفتم: اگه حمل بر فضولي نباشه من مي خواهم بيشتر در مورد شما بدانم.


آقاي اسکندري گفت : من متولد 1322در يکي از روستاهاي بروجرد هستم. بخاطر شرايط سخت درس زيادي نخواندم. خانوادگي پس از سربازي توي بروجرد يه مغازه کوچيک گل فروشي نزديک بيمارستان باز کردم تقريبا " سال 43بود که نسرين هرروزکه مي آمد بره بيمارستان از جلو مغازه من رد مي شد . اين زمينه آشنائي ما شد . وقتي مدتي گذشت فهميدم او در حال اتمام دوره پزشکي عمومي خودش است . بگذريم که حوادث چگونه ما رابهم پيوند زد ثمره ازدواج ما پسري بود بنام مهران درست 22شهريور 1344به دنيا آمد وبعد از مدتي من با کمک پدر نسرين در تهران مغازه اي تهيه کردم . پدر نسرين قناد معروفي بود . کمکم زندگي ماشکل ديگري گرفت ومن شبانه به تحصيل ادامه دادم تا توانستم ديپلم خود را درسال 51بگيرم در ضمن اينکه نسرين هم توانسته بود مطبي در حوالي راه آهن و خيابان مختاري تاسيس کند . مهران هر روز بزرگ وبزرگتر مي شد وبه زندگي ما شور ونشاط ويژه اي مي بخشيد .بعد از سرنگوني شاه بحث ها وصحبت ها به همه جا کشيد از جمله به خانه ما . من نمي دانستم ويا دلم نمي خواست بدانم که چطوري مهران هم وارد سياست شده اصلا" فکرش را نمي کردم که با اين سن وسال اينقدر حساس وبا انرژي وآگاه باشد . او هر از چندي به بروجرد براي ديدن عمو وخانواده عمويش مي رفت دقيقا" يادم نيست ولي فکر مي کنم اوائل پائيز بود در عين اينکه مدارس باز شده بودند با اصرار گفت من 48ساعت به بروجرد مي روم وبر مي گردم . من فکر مي کردم براي ديدن عمويش مي رود اما انگار چهلم سيامک اسديان بود واوخبر داشت در هر صورت موافقت کرديم .امکان تماس با برادرم نبود ولي وقتي 48 ساعت به سه روز رسيد ديگر طاقت نياورديم ومن راهي بروجرد شدم . وقتي به خانه برادرم رسيدم . آنها اظهار بي اطلاعي کردند . دچار ترس ووحشت شديدي شده بودم . با کلي جنگ وجدل توي ترمينال بروجرد متوجه شدم او با اتوبوس تا بروجرد آمده ولي بعد چه شده نمي دانستم . به هر دري مي زدم ، از هر کسي مي پرسيدم ، بيمارستانها ، قبرستانها همه را زير پا گذاشتم ولي ثمره اي نداشت . دوباره به ترمينال رفتم يکي از کمک راننده ها وقتي مشخصات او را دادم بهم گفت از من نشنيده بگير ولي پسرت را پاسدارها دستگير کردند.


نسرين وپدر ش هم به بروجرد آمده بودن از طريق پارتي بازي پي برديم مهران در زندان بروجرد است ولي نتوانستيم با او ديداري داشته با شيم . پدر بزرگش (پدر نسرين )که آشنايان زيادي داشت توانست از طريق آنها محل دقيق زندان او را مشخص کند وبا تلاش همانها قرار شد مهران را به تهران منتقل کنند.


۱۷ بهمن سال ۶۰‌اورا از زندان تحويل چند مامور مي دهند ( بر اساس مدارکي که به ما نشان دادند) تا به تهران منتقل کنند ظاهرا" ماشين آنها تصادف مي کند وبنا به گفته مامورين مهران فرار مي کند ، اما من مي دانم که مهران فرار نکرده واينها همه داستان است که تحويل ما مي دهند ، چند سال قبل يکي از بچه هاي زندان بروجرد که آزاد شده بود پيش ما آمد، او مي گفت مهران از روحيه وانرژِ ي بالاووالائي برخوردار بود بطوري که مدير زندان سگوند گفته بود من هر جوري شده خون تورا مي ريزم . او( زنداني که آزاد شده بود) معتقد بود سگوند او را سر به نيست کرده واين بازي را در آورده اند وما را سر مي دوانند.

خلاصه از مدتي پيش پاي ما به خاوران باز شد وما هم مثل هزاران کس ديگري که اثري از فرزند وپدر ومادر وخواهر وبرادر خود ندارند اين خاک را محل دفن مهران عزيز خود دانستيم ومي دانيم 

.
 
وقتي آقاي اسکندري سکوت کرد کيوان پرسيد : علت سکته شما ربطي به دستگيري توي خاوران دارد يا نه ؟


آقاي اسکندري با مکثي گفت : من چند سالي است همايون را از بروجرد پيش خودمان آورده ام تا جاي خالي مهران را برايمان پر کند او هم به راستي تلاش خودش را کرده وما هم به او دل بسته ايم وهيچ فرقي براي ما با مهران ندارد.من خودم تا به حال چندين با به بخش هاي مختلف امنيتي احضار شدم وبارها مورد ضرب وشتم وتحقير قرار گرفتم ، ولي اينبار اين وحشي ها وقتي همايون را لخت کردند وتهديد کردند به اوتجاوز خواهند کرد ، نتوانستم تحمل کنم ، بقول معروف کسر آوردم و تعهدنامه اي را که بارها با تهديد وضرب وجرح نتوانسته بودند از من بگيرند ، را از من گرفتند و من شرمنده وخجل بودم که بخواهم توي روي خانواده کشتارهاي وجنايات رژيم نگاه کنم وبراي رهائي از اين تعهد تصميم گرفتم همايون را به بروجرد بفرستم . فشار خيلي زياد روحي عرصه را برمن تنگ کرده بود وآن شبي که همايون رفت احساس کردم يکبارديگر مهران را از دست داده ام واين اتفاق برايم افتاد .حالا نمي دانم چه کنم ولي تصميم دارم از همايون بپرسم مي ماند يا مي رود .


نسرين خانم از اتاق بيرون رفت وبا همايون برگشت ، ما در حالت روحي عجيبي قرار گرفته بوديم بويژه در چهره کيوان هيجان را مي شد تشخيص داد.وقتي آقاي اسکندري اين سئوال (مي ماني يا مي روي )را از همايون کرد . همايون انگار دنيا را بهش دادندبه سرعت خودش را در بغل عمويش انداخت وسروروي اورا بوسيد.


بعد در حالي که جلوي ويلچر عمونشسته بود گفت : من قول مي دهم مثل مهران باشم ، نه اصلا" دوست دارم مهران شما با شم ، مهران همه من ديگه نمي ترسم از هيچ چيز واز هيچ کس فقط بمن کمک کنيد بتونم فکرم را هم مثل مهران کنم ،

ياد بگيرم وراه مهران را ادامه بدم ، من طي اين مدت خيلي چيزها ياد گرفتم وبا يد بگويم اگر هم به بروجرد برمي گشتم هم همين راه را ادامه مي دادم من نمي توانم هرگز فراموش کنم همه خوبيها ، همه عشق ها را که چطوري با جنايت کارهاي سرمايه مي جنگند من سعي مي کنم مهران باشم مهراني که با گوشت وپوست واستخوانش فاصله طبقاتي را لمس کرده ، هرگز فراموش نخواهم کرد ستاره هاي خاوران را .


 
 
                             
                                                                                
محمود خليلي
                                                          
تابستان 1384