آيا آمريكا به ايران حمله خواهد کرد؟

 

بابك

 

به دنبال قروپاشی اتحاد جماهير شوروی در اوايل دهه ۱٩٩۰، مناسبات و قوای سياسي جهان با شتاب فزاينده‌ ای به نفع سلطهی يك پارچه آمپرياليسم برهم خورد و آمريكا که همواره انتظار چنين موقعيتي را می كشيد تا رهبری خود را بر اين تغييرات اعمال کند، اقدام به اعمال يك رشته سياست‌هائی کرد که واقعه يازده سپتامبر، حمله به يوكسلاوي، افغانستان و عراق برآيند آن بود. آمريكا که اکنون به يمن قدرت نظامی و اقتصادیاش خود را بی رقيب می ديد، دکتريني اتخاذ کرد که راه را برای پيشبرد اهداف سلطه گرانه آن هموار سازد. بنا بر اين دکترين که کاندوليزا رايس آن را پيش از حمله آمريكا به عراق طی مصاحبهای با واشنکتن پست فرموله کرد، هر كسي بر خاورميانه و منابع نفت و گاز آن تسلطه يابد، بر جهان حكومت خواهد كرد. بنابراين خاورميانه برای آمريكا که قصد سلطه بر منظقه و جهان را در سر می پروراند، از اهميت ويژه‌اي برخورد دار است و به همين دليل حمله به عراق و برداشتن حکومت صدام حسين مقدمهای بود برای اجرای دکترين جديد آمريكا که خواهان برقراری نظم جديدي بر جهان است که سياست‌هاي آن را آمريكا تعيين کند. آشکار است که حضور سياسي و نظامی آمريكا در عراق به تنهائی نمی تواند اهداف آمريكا را تامين نمايد، لذا آمريكا به دنبال ايجاد تغييراتي در کل منطقه است که به سياست‌های آمريكا و اهداف آن برای تشكيل "خاورميانه بزرگ" ياري رساند.

واقعيت اين است که رژيم در استراتژی جديد آمريكا برای ايجاد "خاورميانه بزرگ" جائی ندارد و بنا بر اين تغيير حاكميت در ايران بسود يك رژيم مطلوب بخشی از سياست و دل مشغولی آمريكا برای ايجاد"خاورميانه بزرگ" است.

امريكا در عراق با بحران مواجه است که با توجه به كليه پی‌آمدهای منطقه‌ای و بين‌المللی آن، بين هدف‌ها و توانائی‌های آمريكا برای تحقق آن‌ها شکاف ايجاد کرده است. با بروز چنين شکافی است که توسل به نيروي نظامی بعنوان اصلی‌ترين ابزار تحقق استراتژی آمريكا درمنطقه دچار بحران شده و به اين ترتيب برنامه آمريكا در مورد رژيم که آماج اصلی تهاجم اين دولت برای ايجاد " خاورميانه بزرگ" بود، دچار نقصان شد. اين در حالی است که دولت های آمپرياليستي اروپائی نظير فرانسه و آلمان که نقش فراگيري در سياست‌های اتحاديه اروپا دارند، ضمن سهم خواهی، در مقابل توسعه طلبی های آمريكا در منظقه قد علم کرده و خواهان آن هستند که آمريكا به گزينه‌های ديگري نظير الگوی ليبي و خلع سلاح هسته رژيم روی آورد. با پيوستن انگليس به دو کشور اروپائی و بحران عملکرد آمريكا در عراق اين كشور خود را در حال حاضر در موقعيت مناسبي براي اقدام نظامي ديگري در منطقه نمي بيند و به همين خاطر دولتمردان کاخ سفيد تاكيد می‌کنند که درچهارسال دوم رياست جمهوری بوش پرونده رژيم در رأس ديپلماسي دولت آمريكا قرار دارد و به خواست اروپائي‌ها مبني بر حمايت از مذاكرات آن‌ها با رژيم، اخيرا اعلام كرد كه با پيوستن ايران به سازمان تجارت جهاني مخالفتي ندارد . اما آنها در عين حال بر اين نكته نيز تاكيد ورزيدند كه تهديد نظامي هم چنان به ‌عنوان اهرم فشار و بخشی از عمليات بازدارندگی به مثابه چماقی بر سر در مذاکرات رژيم با اروپا ادامه خواهد يافت تا جمهوری اسلامی دست به تمرد نزند.

با تعيين گزينه ديپلماسي به جای تهاجم نظامی، آمريكا تلاش خواهد کرد با تغيير گفتمان حاكم بر روابط آمريكا و جمهوری اسلامی، زمينه‌‏هاي تعاملي معطوف به خواسته‌‏هاي خود در روابط با جمهوری اسلامی به وجود بياورد. رژيم كه با ورود نيروهاي آمريكائي به عراق و شايعه حمله آمريكا به ايران، سخت به هراس افتاده بود، از موقعيت پيش آمده بويژه از شكافي كه ميان راهبردهاي اروپا و آمريكا در مورد خاورميانه و خصوصا ايران بوجود آمد، و عجالتا تغيير حاكميت در ايران جای خود را به تعامل و فشار داده است، می خواهد برای تثبيت موقعيت خود بيشترين امتياز را كسب كند. بي دليل نيست كه جمهوري اسلامي اصرار دارد اروپا در مقابل دست كشيدن رژيم از برنامه هاي هسته اي خود، برخی تضمين‌ها در توافقنامه‌هاي في مابين گنجانده شود كه مهمترين آن كنار گذاردن سياست خصمانه آمريكا عليه رژيم و دست برداشتن از تلاش براي تغيير حاكميت در ايران است. به اين وسيله رژيم مي خواهد وضعيت بي ثبات خود در داخل را با ثبات در خارج تثبيت كند. اما آيا فاکتور داخل هم چنان نظارگر بی تفاوت باقی خواهد ماند تا قدرت های جهانی هر که را می خواهند در ايران بر تخت حکومت بنشانند و يا آن را برکناز کنند؟ مصدق را بردند، شاه را آوردند، شاه را که مردم نمی خواستند، بردند و در کنفرانس گوادالوپ در نيمه اول سال ۱۳۵۷تصميم گرفتند به بوجود آمدن يك حکومت مذهبی در ايران ياري رسانند كه در پيشبرد اين سياست نيز موفق شدند. عوامل داخلي بسياري وجود داشت كه آمپرياليست‌ها اين بار نيز موفق به پيشبرد اهداف خود در ايران شدند. مهم‌تري اين عوامل مذهب بود. دستگاه روحانيت سال هاي سال در جامعه و در ميان مردم حضور فعال داشت، سازمان و پايگاه داشت و در غياب يك رهبري قوي مترقي با برنامه و استراتژي مشخص، توانست قدرت را كه دو دستي در اختيارش گذارده بودند كسب كند. آما آيا فاكتورهاي داخلي كه در آن زمان موجب شد تا آمريكا و اروپا با تكيه بر آن ها، به مقاصد خود در ايران برسند هنوز هم در جامعه عمل مي كنند؟ واقعيت اين است كه جامعه ايران نسبت به سال 57 تغييراتي زيادي كرده است و مذهب ديگر نمي تواند دستاويزي براي خارجيان براي دخالت در امور داخلي ايران باشد. اگرچه رژيم در تمام طول اين سال‌ها سعي كرده كه اشكال ذهني و عيني مذهب را در جامعه بازتوليد نمايد، اما به علت عملكرد بحران زاي رژيم و چون از بالا و به اجبار برنامه ريزي شده، مانند كشف حجاب دوران پهلوي فاقد عمق بوده و نه تنها ريزش توهمات مذهبي و تنفر مردم از دستگاه روحانيت را در پي داشته، بلكه در يك طغيان توده‌اي مردم بساط دستگاه مذهب را در هم خواهند شكست. اما فاكتورهاي ديگري كه ممكن است مبارزات مردم را مجددا به انحراف بكشد در جامعه عمل مي‌كنند.

توازن قواي سياسي هنوز در ايران به سود مردم نيست. درست است كه اكثريت مردم در ايران مزدبگير و به طبقه كارگر و زخمتكش جامعه تعلق دارند، ليكن اين عامل به تنهائي براي برهم زدن توازن قوا به نفع مردم كافي نيست.آن‌ها فاقد سازمان، رهبري توده‌اي و انقلابي و برنامه مشخص و مدون براي تغيير قواي سياسي به سود خود هستند.درست به همين دليل اين خطر بازهم وجود دارد كه بار ديگر خيزش مردم را با پيچيدن نسخه‌هاي وسوسه‌انگيزي بنام دمكراسي و جمهوريخواهي‌ در زرورقي زيبا به انحراف بكشند.